صفحه آخر

خیلی وقتها شده که وقتی یه کتابی رو خوندم و صفحات آخرشو ورق زدم احساس کردم که کتاب تازه شروع شده . احساس کردم که تمام کتاب ، زیبائیش و همه مفهومش خلاصه شده توی همین چند صفحه آخر . همینطور خیلی وقتا ، وقتی یه فیلمی رو دیدم همین حس رو نسبت به سکانس [...]

By | June 30th, 2008|اجتماع, مذهب, همه مطالب|0 Comments

جوجه دو روزه

یه روز رفته بودم خونه خالم اینا . خونشون پنج طبقست . رفتم روی پشت بومشون که آنتنشون رو درست کنم . یه نگاهی به اون دور و ورا انداختم . صحنه ای که دیدم منو یاد خاطره ای از دوران کودکیم انداخت . فکر میکنم با شنیدن اون خاطره بتونید حدس بزنید که اون [...]

By | June 23rd, 2008|اجتماع, خاطره, همه مطالب|0 Comments

Clear Type

دو سال قبل یه مدتی با برنامه dreamweaver کد نویسی میکردم. یه مشکلی برای ویندوزم پیش اومد مجبور شدم ویندوز رو عوض کنم. اما انگار که اون فونتی که باهاش کد می نوشتم فنا شده بود و اثری ازش نبود. این ور رو بگرد ، اون ور رو بگرد ، نه مثل اینکه هیچ فایده [...]

By | June 15th, 2008|آموزش, کامپیوتر, همه مطالب|0 Comments

بازگشت به خانه

تاحالا شده که بخواهین برین جایی. وا این چه حرفی بود که من زدم. بزار درستش کنم.تاحالا شده که با ماشین بخواهین برین جایی. اِ اینکه به اندازه همون حرف اول بی ربطه. همین فکر رو کردید نه. اما صبر کنید تا از نا مربوطی درش بیارم و کمی ربط چاشنیش کنم. تا حالا شده [...]

By | June 14th, 2008|خاطره, همه مطالب|0 Comments

حماقت تا چه اندازه

ای خدا چرا بعضی از آدما این قدر احمقن . ای خدا این عقل رو این نعمت به این بزرگی رو به ما دادی که آدما اینجوری ازش استفاده کنن. اگه استفاده ما از عقلمون محدود بشه به مسائل مربوط به خوردن و خوابیدن پس فرق ما با حیوانات چی میتونه باشه. حیوانات با این [...]

By | June 9th, 2008|اجتماع, همه مطالب|0 Comments

عملیات سری

کاری رو که می‎خوام انجام بدم، باید از دید هر جنبنده‎ای مخفی بمونه. به زور و با هر زحمتی که شده خودمو از بین جمعیت سردرگم می‎کشم بیرون. هوا به شدت گرمه و قطرات شفاف عرق رو، رو پیشونی هر رهگذری می‎شه به وضوح دید. خودمو به یه جای نسبتا خلوت و آروم می‎رسونم. اما [...]

By | June 2nd, 2008|خاطره, ریحانه, همه مطالب|0 Comments