وعده

یادمه وقتی چهار، پنج سالم بود، یه روز منو بابام و مامانم، با دو تا از دوستای بابام، تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم مسافرت. دوست بابام که نشسته بود جلو، بهم گفت بیا جلو پیش من. من گفتم نمیام. بعد اون یه چیزی بهم گفت که هیچ وقت از ذهن من پاک نمیشه. [...]

By | October 19th, 2008|خاطره, شخصی, همه مطالب|0 Comments

چشم خدا

امیرحسین: دایی! من خدا رو دیدم. دایی: واقعا؟! کی؟ کجا؟ چه شکلی بود؟ امیرحسین: توی آسمونه. مشاش زرد بود. دایی: خوش به حالت دایی! صورتشم دیدی؟! امیرحسین: آره دایی. صورتش آبی بود. صورتش خیلی گندس. فوتر۱: منظورش از مشای خدا، همون چشمای خداس، که طبق حرفای بعدیش، فهمیدم که فکر کرده خورشید، چشمای خدا، و [...]

By | October 10th, 2008|خاطره, همه مطالب|0 Comments

چشم عقاب

جون! عجب مملکتی داریم به خدا. خیلی با حاله! انقده خوبه که نمیدونی! دیروز یه چیزی دیدم که کلی حالمو عوض کرد. تمام معادلاتم در مورد سیستم مدیریتی و اجرایی مملکت دگرگون شد. ایول ایول! فکر میکنم دیگه تا حالا حسمو متوجه شده باشید. خوشحالی که هست، یه کمی هم تمسخر، بعد یه کمی هم [...]

By | October 6th, 2008|اجتماع, خاطره, همه مطالب|0 Comments