شب آفتابی

وقتی که بدنت از شدت هق هق گریه داره می لرزه، و تو در حالی که دوربین رو چسبوندی به صورت خیست، سعی می کنی سوژه رو کادر بندی کنی، اما نمی شه… (ادامه دارد، شاید.) یه سوله ی یکی دو هزار نفری، محصور شده با کوه ها و تپه ها. سوله محل نشستن تماشاچی [...]

By | September 21st, 2010|خاطره, عکاسی, همه مطالب|0 Comments

استادیوم

چند ماه قبل، درباره ی «یه اولین بار» نوشته بودم. الان هم دوباره می خوام درباره ی یه اولین بار دیگه بنویسم. چند وقت پیش یه بار با یکی از دوستان در مورد فوتبال و تیم قم، یعنی صبا و این ها صحبت می کردیم که پیشنهاد کرد بیا یه روز بریم استادیوم و بازی [...]

By | September 13th, 2010|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب, ورزش|0 Comments