پیشنهاد بی شرمانه

توی اتاقم نشسته بودم که حسین از توی حیاط مادر رو صدا کرد. مادر! مادر! در حالی که بغض گلوم رو گرفته بود، توی دلم بهش گفتم، مادر نیست، از بس که رفته است! «و ما کان المومنون لینفروا کافه فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا [...]

By | November 5th, 2010|خاطره, زندگی, کار, همه مطالب|0 Comments

ابیانه، اصفهان، شیراز

چند وقت پیش یکی از دوستان گفت بیا برویم شیراز و اصفهان (اول گفت شیراز بعد اصفهان) عکس بگیریم، ما هم از آن جایی که تا به حال این دو شهر را به چشم ندیده بودیم، از خدا خواسته گفتیم برویم. سه شنبه شب از تهران آمد اینجا و شب را این جا خوابید و [...]

By | November 1st, 2010|زندگی, سفر, عکاسی, همه مطالب|0 Comments