بزم شب

خانمم داشت تعداد روزای حضور توی پادگانم رو حساب می کرد امروز سر صبحونه. گفت دوم اردیبهشت رفتی، دوم خرداد برگشتی. میشه سی و یک روز. گفتم اشتباه کردی. میشه سی و دو روز. این ما بودیم که از روز اول تا اون روز آخر روزی هزار بار روزا و تاریخا رو چک می کردیم [...]

By | May 28th, 2012|خاطره, زندگی, همه مطالب|0 Comments

شنا کف اقیانوس

دارم شنا می کنم. تو عمق اقیانوس. تو این هوای گرم، عجیب می چسبه. تمام خستگی هام در می شه. تو پایین ترین ارتفاع هستم و به گیاه ها و حیوونایی که لای شن های کف دریا هستن نگاه می کنم و همین جور آروم جلو می رم. چشمم می خوره به یه صدف. توجهم [...]

By | May 1st, 2012|خاطره, زندگی, همه مطالب|0 Comments