چند وقت پیش یکی از دوستان گفت بیا برویم شیراز و اصفهان (اول گفت شیراز بعد اصفهان) عکس بگیریم، ما هم از آن جایی که تا به حال این دو شهر را به چشم ندیده بودیم، از خدا خواسته گفتیم برویم. سه شنبه شب از تهران آمد اینجا و شب را این جا خوابید و صبح خیلی زود (خیلی زود، در حد دوازده ظهر) با هم راه افتادیم. ماشین پرایدش همان اول راه، وسط یکی از همین خیابان های قم خاموش شد. برقش قطع شده بود. کمی با ماشین و برق و باطری اش ور رفتیم تا برق وصل شد و حرکت کردیم. خدا را شکر که این اولین و آخرین مشکلی بود که از لحاظ ماشین برای ما پیش آمد.

حوالی ساعت… بگذار بروم و متادیتای عکس ها را نگاه کنم… بعله حوالی ساعت چهار بعد از ظهر بود که از جاده ی کاشان اصفهان خارج شدیم و راهمان را به سمت ابیانه کج کردیم. در مسیر ابیانه، یک جایی بود که خیابان از دو طرف با درخت محصور شده بود. برگ های درخت های سمت چپ همه زرد و نارنجی و قرمز بودند که عبور نور خوشید در حال غروب از لای آن ها و تابشش به سطح جاده فضای رویایی و چشمگیری را به وجود آورده بود. در مقابل درخت های سمت دیگر، اکثر برگ هایشان هنوز سبز بود و تضاد جالبی را به وجود آورده بود. برای دقایقی آنجا توقف کردیم و از این منظره عکس گرفتیم. حتی از زاویه ی درازکش روی آسفالت جاده.

حدود یک ساعت قبل از غروب آفتاب رسیده بودیم به ابیانه. با این که روستاییست به شدت توریسیتی، اما در آن زمان به شدت خلوت بود و این فرصت بسیار خوبی برای ما بود تا بدون مزاحمت، روستا را عکاسی کنیم.

به محض تاریک شدن هوا، از ابیانه خارج شدیم و به سمت اصفهان حرکت کردیم. شب اصفهان بودیم و شام را آنجا خوردیم و کنار زاینده رود، شونه به شونه و هم صدا با انبوه موش های غول پیکرش، قدم زدیم. آن شب فقط توانستیم سی و سه پل را کادر بندی کنیم و آخر همان شب از اصفهان خارج شدیم.

شب را در میانه ی راه، در صفاشهر اتراق کردیم. هوا سردتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردیم، طوری که مجبور شدیم قید چادر زدن را بزنیم. سوئی شرت هایمان را پوشیدیم و داخل ماشین خزیدیم زیر پتو. خوابیدن داخل ماشین، زیاد سخت نبود و غیر از یکی دو بار که بیدار شدم تا کمی پاهایم را جا به جا کنم، مشکلی نداشتم و راحت خوابیدم. این رفیق ما صبحش، دم ظهر است. در تمام طول این سفر، صبح ها برای بیدار کردنش مشقت ها کشیدم و غر ها شنیدم. تا بیدارش کنم و حرکت کنیم پاسی از روز گذشته بود.

مقصد بعدی ما پاسارگاد، مدفن کوروش کبیر بود؛ عشق رفیق ما. سرش را می زدی، تهش را می زدی، همه اش داشت در مورد کورش حرف می زد در تمام طول این سفر. البته دستش درد نکند. یکی از خوبی های این سفر این بود که، ایشون به خاطر علاقه ی وافرش به ایران باستان، مطالعات زیادی در این زمینه داشت و هر جا که می رفتیم به فراخور حال، توضیحات خوبی می داد و من استفاده می کردم.

جای بعدی که رفتیم، نقش رستم بود. آرامگاه داریوش اول و دوم، خشایارشاه و اردشیر اول. مقبره هایی که درست در دل کوه های سنگی با تراش دادن سنگ سخت، ایجاد شده بودند. ابهت و عظمتی داشت این مقبره ها. در این مکان تصویری روی دیواره ی کوه حکاکی شده از صحنه ی پیروزی شاپور اول و تعظیم امپراتور روم به شاپور که مردم محلی گمان می کردند این تصویر مربوط است به رستم شاهنامه، برای همین این مکان به نقش رستم معروف شده است.

مقصد آخر ما در دومین روز سفر، هدف اصلی ما از این سفر، یعنی تخت جمشید بود. اثری رو به بی اثری و زوال (به خاطر بی توجهی مسئولان و بی فرهنگی مردم)، از عصر قدرت و شکوه ایرانیان، یعنی دوران سلسله ی هخامنشیان. جایی که محل برگزاری مراسم های این سلسله بود. به عنوان نمونه سالانه در موسم نوروز، هیت های بیست و هشت کشور جهان که تحت سلطه ی پادشاه ایران قرارداشتند برای آوردن پیشکشی و تبریک سال جدید، با تشریفات بسیار مفصل و منظمی، به خدمت کورش و پادشاهان بعد از او می رسیدند. نقش برجسته هایی که در سرتاسر این منطقه وجود دارند، به خوبی گویای همه چیز هستند. در مورد تخت جمشید هم اتفاقی مشابه اتفاقی که در نام گذاری نقش رستم رخ داده بود، رخ داده است. در شاهنامه، اولین شاه ایران جمشید نام دارد. مردمی هم که به گمانشان تخت جمشید بسیار قدمت داشت، آن را منسوب به جمشید می دانستند.

در پایان روز در حالی که به شدت خسته بودیم، خودمان را به شیراز رساندیم. شهر شعر و ادب و هنر. اما متاسفانه تابلوهای راهنمای خیابان ها در این شهر با توجه به موقعیت توریسیتی آن، کافی و مناسب نیستند. دقیقا به همین علت بود که با کلی گشتن در خیابان ها و پرس و جو، حافظیه را پیدا کردیم. حافظا…

بعد از مرخص شدن از محضر حضرت حافظ، مشرف شدیم خدمت حضرت شاه چراغ. قربان حضرتش بروم ولی گنبدش خدایی خیلی نافرم و غیرمتعارف است. این اولین چیزی بود که آنجا توجهم را جلب کرد و تا لحظه ی خارج شدن هم فکرم را راحت نگذاشت.

صبح روز بعد برای این که حافظیه را در روز هم دیده باشیم، دوباره رفتیم حافظیه. گفتیم این همه راه آمده ایم، حداقل چند عکس هم از نمای روز داشته باشیم. بعد از حافظیه رفتیم به آرامگاه سعدی.

در یکی از غرفه هایی که در محوطه ی آرامگاه قرار داشت، پوستری دیدم از جایی به نام مسجد نصیر الملک. عکس قشنگی بود از نمای داخلی آن. شبیه آن تصویر را قبلا بارها در اینترنت دیده بودم. به رفیقم گفتم بیاید و یک سر هم تا آنجا برویم، عکس های خوبی می تواند داشته باشد، او هم قبول کرد. جالب بود، تا وقتی که برسیم به این مسجد، شاید حداقل از ده نفر آدرس این مسجد را پرسیدیم، اما از این بین تنها یک نفر ففط اسمش را شنیده بود و تنها یک نفر، علاوه بر این که اسمش را شنیده بود، آدرسش را هم بلد بود. بعد از کلی گشتن بالاخره پیدایش کردیم، اما خوب چه پیدا کردنی. درهای مسجد بسته بود و تنها کاری که توانستیم بکنیم این بود که لحظاتی را جلوی در بنشینیم و خستگی مان را در کنیم.

تصمیم داشتیم بعد از ظهر که می خواهیم از شیراز حرکت کنیم و برویم به سمت اصفهان، دوباره یک سر به تخت جمشید بزنیم و بقیه ی قسمت هایش را که بار اول وقت نکردیم ببنیم را ببینیم. پایان زمان روزانه ی بازدید از تخت جمشید، ساعت پنج بعد از ظهر بود، برای همین بدون این که ناهار بخوریم، برای این که دیر نشود، حوالی ساعت سه ی بعد از ظهر دوباره راه تخت جمشید را پیش گرفتیم. این بار تخت جمشید بسیار شلوغ بود و مردم زیادی برای بازدید آمده بودند.

شب حرکت کردیم به سمت اصفهان، اما در بین راه یک بار دیگر رفتیم پاسارگاد تا اگر بشود و اجازه بدهند از نمای شب مقبره ی کوروش هم عکس بگیریم. وقتی رسیدیم پاسارگاد، از سرمای هوا می لرزیدیم و دلمان نمی خواست از ماشین پیاده شویم. با نگهبان صبحت کردیم و او هم اجازه داد که فقط چند قدم وارد محوطه بشویم و از فاصله ی پنجاه متری مقبره عکس بگیریم. چند سگ آن حوالی در حال هاپ هاپ (نمی گویم پارس، به دلیلی که واضح است. واق واق هم نمی گویم چون به نظرم صدای سگ به هاپ هاپ شبیه تر است تا به واق واق) کردن بودند. بار اول که آمده بودیم آنجا، دیدیم که دو سگ دارند لاشه ی یک سگ دیگر را می خورند، این بود که آن سگ ها را به چشم دیگری نگاه می کردیم و مواظب نزدیک شدنشان بودیم.

یک اتفاق بسیار درد ناک که معمولا در مورد این مکان های تاریخی از جمله مقبره ها افتاده است، این است که گه گداری عده ای برای پیدا کردن کنج یا دزدی وارد این مکان ها شده اند و بخش هایی از این آثار باستانی و با ارزش را تخریب کرده اند.

میانه های راه اصفهان، یک شب دیگر را که شب سوم بود، در ماشین خوابیدیم و صبح یک ساعت در راه بودیم تا به اصفهان برسیم. در نگاه اول، دو چیز در مورد این شهر به چششم آمد. ابتدا بزرگی و وسعت آن، و دومی هوای پر از دود و کثیف آن. آدم را درست یاد تهران می انداخت. اما خود شهر انصافا شهر تمیز و مرتبی است.

اولین و آخرین جایی که در اصفهان رفتیم برای دیدن، میدان نقش جهان و بناهای اطرافش بود. یعنی عالی قاپو و مسجد امام. همان ابتدا که وارد میدان شدیم، یک کیوسک را دیدیم که یک نفر (که بعدا فهمیدیم آدم بد اخلاقی هم هست.) داخلش نشسته بود و کنارش چند دوچرخه ی یک شکل و یک رنگ پارک شده بود. بلافاصله حدس زدیم که این ها را برای کرایه دادن به توریست ها آن جا گذاشته اند. این بود که رفتیم و دو تا دوچرخه گرفتیم و کل میدان نقش جهان و اطرافش را با دوچرخه گشت زدیم. خیلی حال داد. مخصوصا که ترمز دوچرخه ی من کلا از بیخ بریده بود و دوبار تصادف کردم و یک بارش هم به زمین خوردم. آخر کار هم یک سر رفتیم تا چهل ستون، اما متاسفانه زمان بازدید آن تمام شده بود.

در مسجد امام، آنجا که یه گنبد هست و زیرش وقتی صدایی ایجاد می کنی، صدا به شکل واضح و جالبی تکرار می شود، دیدم که یک توریست خارجی هست که یک کتاب در دستش گرفته و با آرامش خاصی به گوشه گوشه ی این مسجد می رود. زوایا و قسمت های مختنلف را با دقت نگاه می کند و بعد انگار که خواسته باشد توضیحات آن قسمت را درکتاب بخواند، دوباره لای کتاب را باز می کند و می خواند. در مدتی که زیر آن گنبد بود چند دقیقه ی رفتم توی نخش. دیدم همه جا را بررسی کرد و خوب نگاه کرد اما نیامد زیر آن گنبد صدا ایجاد کند. با خودم گفتم شاید بنده خدا این نکته را در کتابش ننوشته اند. حیفم آمد که این همه راه آمده باشد و این مطلب را متوجه نشود. رفتم جلو و بهش سلام کردم. بعد بهش گفتم توی کتابی که دستتون هست در مورد اون قسمت از زیر گنبد که وقتی توش صدا تولید می کنی صدا چند مرتبه تکرار می شه چیزی نوشته؟ گفت بله می دانم ولی امتحانش نکردم. بعد برایش توضیح دادم که چقدر جالب است و حتما برود امتحان کند. بسیار خوشحال شد بعد از کلی تشکر رفت و وایساد روی آن سنگ سیاه و چندین بار با دست و کوبیدن پا به زمین صدا درست کرد. بعدا هر جای مسجد که از کنار ما رد می شد بر می گشت و با صمیمیت خاصی لبخند عمیقی می زد و رد می شد.

یک چیز خیلی جالب داشت عمارت عالی قاپو، که باعث شگفتی مان شد. یک فضایی بود در حدود پونزده متر در پونزده متر. می رفتی رو به روی یکی از کنج ها می ایستادی، صورت را به دیوار نزدیک می کردی و آرام صحبت می کردی، بعد کسی که در کنج مقابل تو ایستاده بود، اگر کمی گوشش را به دیوار نزدیک می کرد، صدای تو را به خوبی و کاملا واضح می شنید. انگار که درون دیوار میکروفون و بلند کارگذاشته باشند. اگر رفتید یادتان باشد حتما این دیوار را تجربه کنید.