امسال ایام تاسوعا و عاشورا رو توی خوانسار گذروندم. با یه تور عکاسی، سه روز آخر ده ی محرم رو رفته بودیم اونجا. جای بسیار جالب و دیدنی ای بود. هم از لحاظ فضاهای شهریش و هم از لحاظ آدم هاش. آدم های تصویری ای داشت و اکثرا با ما به عنوان عکاس و دوربینمون به راحتی کنار میومدن و حضورمون رو می پذیرفتن. به خصوص تو دسته های عزاداری و حسینیه ها.

کل خوانسار رو می شه تو یه میدون و سه تا خیابونی که به این میدون ختم می شن خلاصه کرد. تمام این سه خیابون هم از دو طرف با درخت های بلند چنار فرا گرفته شدن. توی فصل پاییز هستیم. تصور کنید دسته های عزاداری توی خیابون ها روی برگ های زرد و نارنجی و پهن چنار ها که کف خیابون ریخته شده بودن قدم بر می داشتن و همواره بارونی از برگ های خشک پاییزی روی اون ها در حال ریزش بود. پاییز فضای رویایی ای رو به وجود آورده بود. گه گداری نم نم بارون رو هم داشتیم که طراوت و شادابی خاصی رو به فضا می بخشید.

تو مرکز شهر (شهری که اون قدر بزرگ نبود که واقعا بشه براش مرکز و حومه ای متصور شد)، ساختمون ها و بافتی که تو حاشیه ی خیابون های اصلی قرار داشتن، همه کاملا شهری و اکثرا جدید بودن، اما همین که وارد کوچه پس کوچه ها می شدی، می دیدی که پشت هر خونه ی تازه ساز امروزی، یه خونه ی کاه گلی قدیمی وجود داره و هر چی از مرکز شهر دور تر می شدی، در واقع از شهر دورتر و وارد روستای زیر پوست این شهر می شدی. از این جهت علاوه بر سوژه ی محرم و عزاداری که توی سطح شهر وجود داشت، می شد با چند دقیقه قدم زدن سوژه های خیلی خوبی رو برای عکاسی با موضوع طبیعت و روستا پیدا کرد. بسیاری از این خونه های روستایی، متروکه و در حال تخریب بودن و واضح بود که همه ی اون ها تا چند سال دیگه، یکی یکی جلوی قدم های توسعه ی شهر قربانی خواهند شد و اثری ازشون باقی نخواهند موند.

شب آخر که از رستوران با پای پیاده با هفت هشت نفر از بچه ها بر می گشتیم به محل اقامت، مه همه جا رو فرا گرفته بود و دید رو تا حدی محدود کرده بود. وسط های راه بودیم که توی اون همه مه یه موقعیت خیلی خیلی خوب و جالب برای عکس پیش اومد و اکثر بچه ها که دوربین همراهشون آورده بودن، اون صحنه رو ثبت کردن و تصاویر زیبایی خلق شد. بعد در ادامه ی مسیر که عکس ها رو توی ال سی دی دوربین بچه ها می دیدم، هی حسرت می خوردم که چرا دوربینم رو با خودم نیوردم. مدام این حسرت بیشتر و بیشتر می شد تا این که آخر های راه که به خواب گاه نزدیک می شدیم، تلنگری در ذهن من، این حسرت رو تبدیل کرد به حس غرور و پیروزی. به این فکر کردم که اگه ایده ی این تصویر توی ذهن من به وجود نیومده بود و به کمک مسئول تور یکی از ماشین های عبوری رو وسط خیابون متوقف نکرده بودم و بعد با کلی داد و فریاد یه سری از بچه ها رو به عنوان مدل وسط خیابون جلوی اون ماشین به خط نکرده بودم و صحنه رو مهیای عکاسی نکرده بودم، الان اون عکس توی دوربین هیچ کدوم از بچه ها نبود. همین حس که «درسته الان من این عکس رو ندارم، ولی قدرت خلقش رو دارم،» برام کافی بودم.

عکس های پاییزی و عاشورایی خوانسار، تو این پست بدون هیچ نظمی لا به لای هم قرار می گیرن. فقط به این علت که موقع گرفتنشون هم همین جوری خلق شدن. بدون هیچ نظمی، لا به لای هم.