تو سال های اخیر، امکان نداشت برم سفر و دوربینم رو همراهم نبرم. اما توی یه سال گذشته، بیشتر مسافرت هایی که رفتم، دوربین همراهم نداشتم. شاید تا حدودی اشباع شدن و بی انگیزگی یا مثلا تموم شدن سوژه ها و تکراری شدنشون، از مهم ترین دلایل این اتفاق بودن. اما یه دلیل دیگه هم وجود داشت که کاملا آگاهانه و اختیاری بود. دوست داشتم دیگه به همه چی از دریچه ی دوربین نگاه نکنم. این قدر تو دل هر چیز دنبال سوژه نباشم و به جای نگاه کردن، کمی دنیای اطرافم رو لمس کنم. بدون داشتن دغدغه ی عکاسی و کادربندی. اولین سفری هم که بدون دوربین رفتم، پارسال همین موقع ها بود که رفتیم مشهد. لذت بردم از بی دوربینی و کاملا راضی بودم از تصمیم.

توی این یه سالی هم که از دوران مقدس سربازیم می گذره، هم کمتر فرصت سفر پیدا کردم، هم دیگه اون انرژی و حس و حال گذشته رو برای دست به دوربین شدن نداشتم و هر چی هم که بوکه آپ دیت شد، از مخزن عکس های گذشته بود.

عوامل فوق روی هم رفته منجر شدن به این که این اواخر دیگه از لحاظ موجودی عکس به زیر خط فقر رسیدم بودم و هم این که عکس خونم به شدت افت کرده بود. باید یه فکری می کردم. روح عکاس من رفته رفته خسته و نهیف می شد.

دو سه هفته پیش تو یکی از این تورهای عکاسی ثبت نام کردم و همین پنج شنبه ی گذشته تور برگزار شد. یه سفر یه روزه بود به تاکستان. بازدید از کوره های آجر پزی اطراف تاکستان، باغ های آفتاب گردون و انگور، اهداف این تور بودن.

تا به حال تجربه ی حضور در تورهای عکاسی رو نداشتم. قرار گرفتن بین یه عالمه عکاس دیگه، انبوهی از دوربین ها و تجهیزات عکاسی و دیالوگ هایی که عموما راجع به عکاسی بودن، اتفاق جالبی بود. مهم تر از این ها مواجهه با سوژه های جدید و فضاهای متنوع برای عکاسی. از فرصت کمال استفاده رو بردم و با گرفتن نهصد و شصت و شیش عکس، دلی از عزا در آوردم.

دوربین توی کمد داشت خاک می خورد، اما تو بیابون های تاکستان، باد می وزید و هوا پر بود از گرد و خاک، دوربین بیشتر خاک خورد. کلی نشستم و دوربین رو تمیز کردم.