دروغ

وقتی داری دروغ می گی، در حالی که مخاطبت حقیقت رو می دونه، در واقع دروغ نمی گی، بلکه داری صادقانه در مورد شخصیت خودت صحبت می کنی.

By | October 23rd, 2011|زندگی, شخصی, همه مطالب|0 Comments

حکایت زندگی

هر وقت که می خوام وارد تونل غدیر قم بشم، یاد حکایت زندگی میوفتم. زندگی پر از ناشناخته ها و ندانستنی ها. زندگی کوتاه و غیر قابل تجربه کردن. این که اون اول که می خوای وارد تونل بشی، چون هیچ چراغی نداره،  داخلش تاریکه تاریکه. حتی جدیدا که یه سری چراغ هم براش نصب [...]

By | May 26th, 2011|اجتماع, زندگی, همه مطالب|0 Comments

با دوستان مدارا

چند ساعت پیش روی پشت بوم بودم و داشتم با سرپیچ شیلنگ آب کلنجار می رفتم که یک لحظه رفتم توی فکر. به اتفاقی که صبح همین امروز افتاده بود فکر کردم. به این که بعضی وقت ها بدون هیچ قصد و غرضی یه کار هایی می کنم، که به خاطر شکل و شمایل و [...]

By | May 13th, 2011|اجتماع, زندگی, همه مطالب|0 Comments

پیشنهاد بی شرمانه

توی اتاقم نشسته بودم که حسین از توی حیاط مادر رو صدا کرد. مادر! مادر! در حالی که بغض گلوم رو گرفته بود، توی دلم بهش گفتم، مادر نیست، از بس که رفته است! «و ما کان المومنون لینفروا کافه فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا [...]

By | November 5th, 2010|خاطره, زندگی, کار, همه مطالب|0 Comments

ابیانه، اصفهان، شیراز

چند وقت پیش یکی از دوستان گفت بیا برویم شیراز و اصفهان (اول گفت شیراز بعد اصفهان) عکس بگیریم، ما هم از آن جایی که تا به حال این دو شهر را به چشم ندیده بودیم، از خدا خواسته گفتیم برویم. سه شنبه شب از تهران آمد اینجا و شب را این جا خوابید و [...]

By | November 1st, 2010|زندگی, سفر, عکاسی, همه مطالب|0 Comments

مرا خاموش کن

این بار هم مثل دفعات متعدد قبل، ریحانه آمده بود پای میز من و تلاش می کرد تا خودش را به کیس و آن دکمه هایی که نمی دانم به چه چشمی نگاهشان می کند، برساند. من به شدت مشغول کار بودم. چندین برنامه هم زمان در حال اجرا بودند و چند صفحه ی وب [...]

By | October 11th, 2010|خاطره, ریحانه, زندگی, همه مطالب|0 Comments

استادیوم

چند ماه قبل، درباره ی «یه اولین بار» نوشته بودم. الان هم دوباره می خوام درباره ی یه اولین بار دیگه بنویسم. چند وقت پیش یه بار با یکی از دوستان در مورد فوتبال و تیم قم، یعنی صبا و این ها صحبت می کردیم که پیشنهاد کرد بیا یه روز بریم استادیوم و بازی [...]

By | September 13th, 2010|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب, ورزش|0 Comments

گناهان هرمی

اولین بار پنج شش سال قبل بود که دو تا از دوستانم آمدند پیش من و گفتند بیا که یک پیشنهاد خوب برایت داریم. خوب پیشنهادشان چه بود؟ فرمی آوردند که متعلق بود به یک موسسه ای که ظاهرش خیریه بود، تو می رفتی مبلغی را آن جا سرمایه گذاری می کردی و بعد سرمایه [...]

By | August 23rd, 2010|زندگی, شخصی, مذهب, همه مطالب|0 Comments

خبر بد

بارها در این فیلم میلم ها دیده بودم که مثلا یک بازیگری می خواهد خبر بدی را به یک بازیگر دیگر بدهد، و این جوری وانمود می کند که این کار برایش دشوار است و نمی تواند آن خبر بد را به وی بدهد. با خودش کلنجار می رود و مدام تلاش می کند تا [...]

By | July 8th, 2010|زندگی, شخصی, همه مطالب|0 Comments

توپ پلاستیکی

دراز کشیدم وسط حال. پاهامو گذاشتم رو لبه ی مبل و دارم کتاب می خونم. یه کتابه در مورد عکاسی. دو ساعته شروعش کردم و احتمالا اگه همین جوری پیش برم، یه ساعت دیگه تمومه. این جور کتابا رو من نمی خونم، می خورم. با لذت تمام. سر و صدای بچه هایی که دارن توی [...]

By | June 10th, 2010|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب, ورزش|0 Comments