بزم شب

خانمم داشت تعداد روزای حضور توی پادگانم رو حساب می کرد امروز سر صبحونه. گفت دوم اردیبهشت رفتی، دوم خرداد برگشتی. میشه سی و یک روز. گفتم اشتباه کردی. میشه سی و دو روز. این ما بودیم که از روز اول تا اون روز آخر روزی هزار بار روزا و تاریخا رو چک می کردیم [...]

By | May 28th, 2012|خاطره, زندگی, همه مطالب|0 Comments

شنا کف اقیانوس

دارم شنا می کنم. تو عمق اقیانوس. تو این هوای گرم، عجیب می چسبه. تمام خستگی هام در می شه. تو پایین ترین ارتفاع هستم و به گیاه ها و حیوونایی که لای شن های کف دریا هستن نگاه می کنم و همین جور آروم جلو می رم. چشمم می خوره به یه صدف. توجهم [...]

By | May 1st, 2012|خاطره, زندگی, همه مطالب|0 Comments

من یک سربازم

یه هفته خونه نبودم. جایی که رفته بودم تلفن نداشت، من هم موبایلم رو نبرده بودم. یه هفته بدون هیچ تماسی با خانواده و هر آشنای دیگه. هم بد بود و هم خوب. هم سخت، هم جالب. شکل دیگه ای از زندگی بود. تنوعش رو دوست داشتم ولی خودش رو نه. حداقل اولش نه. آروم [...]

By | April 17th, 2012|خاطره, زندگی, همه مطالب|0 Comments

گنجشک های عاقل

چند روز پیش بود که اطراف حرم کار داشتم، چون هوا خیلی عالی بود، پیاده رفتم. موقع عبور از کنار حرم به یه صحنه ی جالب بر خوردم. رفتم جلو که ازش عکس بگیرم. گوشیمو از توی جیبم در آوردم و شروع کردم به تنظیم کردن کادر. همین که از توی ال سی دی سوژه [...]

By | March 16th, 2012|اجتماع, خاطره, همه مطالب|0 Comments

میز کار

از ساعت نه و نیم تا چهار و نیم سرکارم، بنابراین ناهار رو باید سر کار بخورم. این اولین ناهاریه که میارم اینجا. ظرفش رو همسرم دیروز از بازار خریده برام. قیمه ی باقی مونده از شام دیشب رو می ذارم روی بخاری تا گرم بشه. حدود یک ربع گذشته که آب قیمه آروم آروم [...]

By | November 3rd, 2011|خاطره, زندگی, کار, همه مطالب|0 Comments

از دکمه ها متنفرم

همیشه از دکمه ها متنفر بودم. هر نوع دکمه ای. اینقدر که تا به حال چند بار دچار کابوس دکمه شدم. یه بار خواب دیدم یه لباس تنمه که تمامش پوشیده شده از دکمه. بچه که بودم هیچ وقت لباس های دکمه دار تنم نمی کردم. الان هم که دیگه مجبورم.

By | March 12th, 2011|خاطره, شخصی, همه مطالب|0 Comments

ابوریحان درونی

نشستیم توی بنگاه. داریم قرارداد اجاره رو تنظیم می کنیم. قراره بیاد و بشه مستاجر طبقه ی دوممون. هماهنگی ها رو قبلا داداشم باهاش انجام داده بود، برا همین من تا حالا ندیده بودمش. بهش می گم، خوب اسم شما چیه؟ می گه صلاح، عبدالرضا. می گم خوشبختم! منم حسن، ابوریحانه. بعد صحبت می شه [...]

By | January 8th, 2011|خاطره, ریحانه, شخصی, همه مطالب|0 Comments

پیشنهاد بی شرمانه

توی اتاقم نشسته بودم که حسین از توی حیاط مادر رو صدا کرد. مادر! مادر! در حالی که بغض گلوم رو گرفته بود، توی دلم بهش گفتم، مادر نیست، از بس که رفته است! «و ما کان المومنون لینفروا کافه فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا [...]

By | November 5th, 2010|خاطره, زندگی, کار, همه مطالب|0 Comments

مهمان داریم

خدا که بخواد، بنده ی سیاه و از خدا بی خبرش، از اون ور دنیا، از بین یه قبیله ی ما قبل تاریخی، مسلمون می شه و بلند می شه میاد ایران و تو قم مشغول می شه به درس و بحث طلبگی تا این که روز بیست و هفت مهر هشتاد و نه، صبح [...]

By | October 19th, 2010|اجتماع, خاطره, عکاسی, همه مطالب|0 Comments

مرا خاموش کن

این بار هم مثل دفعات متعدد قبل، ریحانه آمده بود پای میز من و تلاش می کرد تا خودش را به کیس و آن دکمه هایی که نمی دانم به چه چشمی نگاهشان می کند، برساند. من به شدت مشغول کار بودم. چندین برنامه هم زمان در حال اجرا بودند و چند صفحه ی وب [...]

By | October 11th, 2010|خاطره, ریحانه, زندگی, همه مطالب|0 Comments