شب آفتابی

وقتی که بدنت از شدت هق هق گریه داره می لرزه، و تو در حالی که دوربین رو چسبوندی به صورت خیست، سعی می کنی سوژه رو کادر بندی کنی، اما نمی شه… (ادامه دارد، شاید.) یه سوله ی یکی دو هزار نفری، محصور شده با کوه ها و تپه ها. سوله محل نشستن تماشاچی [...]

By | September 21st, 2010|خاطره, عکاسی, همه مطالب|0 Comments

استادیوم

چند ماه قبل، درباره ی «یه اولین بار» نوشته بودم. الان هم دوباره می خوام درباره ی یه اولین بار دیگه بنویسم. چند وقت پیش یه بار با یکی از دوستان در مورد فوتبال و تیم قم، یعنی صبا و این ها صحبت می کردیم که پیشنهاد کرد بیا یه روز بریم استادیوم و بازی [...]

By | September 13th, 2010|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب, ورزش|0 Comments

توپ پلاستیکی

دراز کشیدم وسط حال. پاهامو گذاشتم رو لبه ی مبل و دارم کتاب می خونم. یه کتابه در مورد عکاسی. دو ساعته شروعش کردم و احتمالا اگه همین جوری پیش برم، یه ساعت دیگه تمومه. این جور کتابا رو من نمی خونم، می خورم. با لذت تمام. سر و صدای بچه هایی که دارن توی [...]

By | June 10th, 2010|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب, ورزش|0 Comments

نه دی هشتاد و هشت

فی‎الواقع، راهپیمایی نه دی امسال، راهپیمایی منحصر به فرد و به یاد موندنی ای شد برای من. هیچ وقت این قدر منتظر شروع زمان یه راهپیمایی برای شرکت توی اون نبودم. حس و حال عجیبی بود. هر چی به ساعت سه ی بعد از ظهر نزدیک تر می شدیم، من هیجانم بیشتر می شد. ساعت [...]

By | December 30th, 2009|خاطره, سیاست, همه مطالب|0 Comments

خورشید صبحگاهی

امروز تصمیم می‎گیرم بعد از مدت‎ها راهم رو عوض کنم و این بار از یه مسیر جدید برم به سمت خونه. می‎رسم سر دو راهی و بر خلاف همیشه خیابونِ سمت چپی رو انتخاب می‎کنم و واردش می‎شم. صبحِ زوده و خورشید هنوز خیلی از کفِ خیابون فاصله نگرفته. حتی اگه فقط بخوای جلوتو نگاه [...]

By | November 3rd, 2009|خاطره, شخصی, همه مطالب|0 Comments

آنکه نان دهد، دندان دهد

دو سه روزی بود که ریحانه حالش اصلا خوب نبود. تب داشت و بدنش به شدت داغ بود. شبا خیلی سخت می‎خوابید و تا صبح چندین بار بیدار می‎شد. بیشر وقت‎ها هم در حال ناله کردن بود. با یه صدای تقریبا آروم و یک نواخت و بدون توقف. اسهال شدیدی گرفته بود و یکی دوبار [...]

By | October 26th, 2009|خاطره, ریحانه, همه مطالب|0 Comments

ریحانه

دختــرم به دنیــا اومد :)

By | March 29th, 2009|خاطره, ریحانه, همه مطالب|0 Comments

گوشی من

می‎خوام در مورد یه اتفاق عجیب حرف بزنم. برای خودم که عجیب بوده. نمی‎دونم، شاید چون دلیلش برام واضح و روشن نیست باعث تعجبم شده. آخرین گوشیِ من، یه سونی اریکسونِ مدلِ دبلیو هشتصد و هشتاد بود. معمولا تو انتخاب و خرید وسائلم دقت زیادی به خرج می‎دم و برای پیدا کردن گزینه‎ی دلخواهم، کل [...]

By | March 19th, 2009|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب|0 Comments

کف

از بیرون اومده بودمو جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم. نوشابه ی خانواده ای هم که خریده بودم کنارم بود. امیرحسین اومد گفت، دایی! بهم نوشابه میدی؟ گفتم برو یه لیوان بیار. لیوانو آورد و اومد کنارم نشست. در بطری رو باز کردم و شروع کردم به ریختنش توی لیوان. نوشابش کوکا کولا بود. خیلی کف [...]

By | December 18th, 2008|خاطره, زندگی, همه مطالب|0 Comments

وعده

یادمه وقتی چهار، پنج سالم بود، یه روز منو بابام و مامانم، با دو تا از دوستای بابام، تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم مسافرت. دوست بابام که نشسته بود جلو، بهم گفت بیا جلو پیش من. من گفتم نمیام. بعد اون یه چیزی بهم گفت که هیچ وقت از ذهن من پاک نمیشه. [...]

By | October 19th, 2008|خاطره, شخصی, همه مطالب|0 Comments