چشم خدا

امیرحسین: دایی! من خدا رو دیدم. دایی: واقعا؟! کی؟ کجا؟ چه شکلی بود؟ امیرحسین: توی آسمونه. مشاش زرد بود. دایی: خوش به حالت دایی! صورتشم دیدی؟! امیرحسین: آره دایی. صورتش آبی بود. صورتش خیلی گندس. فوتر۱: منظورش از مشای خدا، همون چشمای خداس، که طبق حرفای بعدیش، فهمیدم که فکر کرده خورشید، چشمای خدا، و [...]

By | October 10th, 2008|خاطره, همه مطالب|0 Comments

چشم عقاب

جون! عجب مملکتی داریم به خدا. خیلی با حاله! انقده خوبه که نمیدونی! دیروز یه چیزی دیدم که کلی حالمو عوض کرد. تمام معادلاتم در مورد سیستم مدیریتی و اجرایی مملکت دگرگون شد. ایول ایول! فکر میکنم دیگه تا حالا حسمو متوجه شده باشید. خوشحالی که هست، یه کمی هم تمسخر، بعد یه کمی هم [...]

By | October 6th, 2008|اجتماع, خاطره, همه مطالب|0 Comments

چای خارجی

هر چقدر هم که زرنگ باشی و گول نخوری گول راننده‌های سواری‌های تهران قم رو نمیتونی نخوری. یه چیز جالب در موردشون اینه که همیشه فقط یه مسافر دیگه نیاز دارن تا حرکت کنن. من اینو میدونم ولی اونا از من زرنگ ترن. یه ترفند جدید یاد گرفتن. راننده های ماشینای دیگه همه جمع میشن [...]

By | August 19th, 2008|اجتماع, خاطره, زندگی, همه مطالب|0 Comments

خسوف

حسین : حسن ، حسن ، بدو بیا بالا ، بدو . حسن : این وقته شب چه کار داری ؟ حسین : بدو بیا خودت ببین . حسن : امیدوارم که ارزشش رو داشته باشه و الا یه گوله حرومت میکنم . حسین : باشه . ولی اگه ارزش داشت این منم که تو [...]

By | August 17th, 2008|خاطره, شخصی, همه مطالب|0 Comments

دو روی سکه

شیر : بله آقا ، شما درست میگین ، چشم ، دیگه تکرار نمی کنم ، با اجازه ، خداحافظ . خط : عشقم کشیده ، به شما مربوط نیست ، فوضولی ، برو بینیم بابا دلت خوشه . دیروز وایساده بودم دم در . جلوی خونه همسایه روبرویی ما یه باغچه هست ، توشم [...]

By | July 21st, 2008|اجتماع, خاطره, همه مطالب|0 Comments

صاف و ساده

8 ، 7 ، 6 ، 5 ، بوق بوق بوق اینا صدای فریادهای کامیونیه که پشت سر من ایستاده در حالی که هر دوی ما چشم به چشمای پر از خون او دوختیم . یعنی چی میتونه این جوری نگران و ناراحتش کرده باشه ؟ دلم نمیاد توی این حالت بی تفاوت از کنارش [...]

By | July 15th, 2008|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب|0 Comments

آرامش پس از طوفان

انسان موجودیست که چیزی رو درک و احساس نمی کنه مگر در کنار ضد و مخالفش . تا زمانی که انسان چیزی به نام حبس و اسارت رو تجربه نکنه ، هرگز واژه ای به نام آزادی در ذهن او تبدیل به رویا نخواهد شد . آزادی برای او افتخار به حساب نمیاد و برای [...]

By | July 12th, 2008|خاطره, زندگی, شخصی, همه مطالب, ورزش|0 Comments

جوجه دو روزه

یه روز رفته بودم خونه خالم اینا . خونشون پنج طبقست . رفتم روی پشت بومشون که آنتنشون رو درست کنم . یه نگاهی به اون دور و ورا انداختم . صحنه ای که دیدم منو یاد خاطره ای از دوران کودکیم انداخت . فکر میکنم با شنیدن اون خاطره بتونید حدس بزنید که اون [...]

By | June 23rd, 2008|اجتماع, خاطره, همه مطالب|0 Comments

بازگشت به خانه

تاحالا شده که بخواهین برین جایی. وا این چه حرفی بود که من زدم. بزار درستش کنم.تاحالا شده که با ماشین بخواهین برین جایی. اِ اینکه به اندازه همون حرف اول بی ربطه. همین فکر رو کردید نه. اما صبر کنید تا از نا مربوطی درش بیارم و کمی ربط چاشنیش کنم. تا حالا شده [...]

By | June 14th, 2008|خاطره, همه مطالب|0 Comments

عملیات سری

کاری رو که می‎خوام انجام بدم، باید از دید هر جنبنده‎ای مخفی بمونه. به زور و با هر زحمتی که شده خودمو از بین جمعیت سردرگم می‎کشم بیرون. هوا به شدت گرمه و قطرات شفاف عرق رو، رو پیشونی هر رهگذری می‎شه به وضوح دید. خودمو به یه جای نسبتا خلوت و آروم می‎رسونم. اما [...]

By | June 2nd, 2008|خاطره, ریحانه, همه مطالب|0 Comments