ابوریحان درونی

نشستیم توی بنگاه. داریم قرارداد اجاره رو تنظیم می کنیم. قراره بیاد و بشه مستاجر طبقه ی دوممون. هماهنگی ها رو قبلا داداشم باهاش انجام داده بود، برا همین من تا حالا ندیده بودمش. بهش می گم، خوب اسم شما چیه؟ می گه صلاح، عبدالرضا. می گم خوشبختم! منم حسن، ابوریحانه. بعد صحبت می شه [...]

By | January 8th, 2011|خاطره, ریحانه, شخصی, همه مطالب|0 Comments

چرخ چرخ

می تونم بگم که این سخت ترین عکسی بود که تا به حال گرفته م. عکسی که به خاطرش مجبور شدم دویست و خورده ای عکس بگیرم. این که دستاشو بگیرم و توی هوا دور خودم بچرخونمش، بازی ایه که تقریبا روزی چند بار انجام می دیم. من و ریحون. تا به حال هم چندین [...]

By | December 6th, 2010|آموزش, ریحانه, عکاسی, همه مطالب|0 Comments

مرا خاموش کن

این بار هم مثل دفعات متعدد قبل، ریحانه آمده بود پای میز من و تلاش می کرد تا خودش را به کیس و آن دکمه هایی که نمی دانم به چه چشمی نگاهشان می کند، برساند. من به شدت مشغول کار بودم. چندین برنامه هم زمان در حال اجرا بودند و چند صفحه ی وب [...]

By | October 11th, 2010|خاطره, ریحانه, زندگی, همه مطالب|0 Comments

یک قطره اشک

تلویزیونو می‎زنم روی شبکه‎ی سه. داره اخبار ورزشیِ ساعت یک و ربع رو نشون می‎ده. می‎رسه به این‎جا: «رابرت انکه، دروازه‌بان تیم ملی فوتبال آلمان به طرز مشكوكی جان باخت. دلیل مرگ او هنوز اعلام نشده اما، سایت مورگن‌پست‌ آنلاین آلمان اشاره كرده كه علائم اولیه نشان از خودكشی دارد.» یه فکرایی می‎کنم و بلافاصله [...]

By | November 12th, 2009|ریحانه, زندگی, شخصی, همه مطالب|0 Comments

آنکه نان دهد، دندان دهد

دو سه روزی بود که ریحانه حالش اصلا خوب نبود. تب داشت و بدنش به شدت داغ بود. شبا خیلی سخت می‎خوابید و تا صبح چندین بار بیدار می‎شد. بیشر وقت‎ها هم در حال ناله کردن بود. با یه صدای تقریبا آروم و یک نواخت و بدون توقف. اسهال شدیدی گرفته بود و یکی دوبار [...]

By | October 26th, 2009|خاطره, ریحانه, همه مطالب|0 Comments

بچه ی خود آدم

قبل از این که ریحانه به دنیا بیاد، همیشه وقتی امیر حسینُ می گرفتم بغلم و باهاش بازی می‎کردم، با خودم می‎گفتم من امیر حسینو خیلی دوست دارم، به اندازه‎ی بچه‎ی خودم، و اگه بچه داشتم احتمالا همین حسو نسبت بهش داشتم. اما وقتی ریحانه اومد، دیدم نه! اوضاع خیلی فرق کرد. درسته که هر [...]

By | April 2nd, 2009|ریحانه, زندگی, شخصی, همه مطالب|0 Comments

ریحانه

دختــرم به دنیــا اومد :)

By | March 29th, 2009|خاطره, ریحانه, همه مطالب|0 Comments

عملیات سری

کاری رو که می‎خوام انجام بدم، باید از دید هر جنبنده‎ای مخفی بمونه. به زور و با هر زحمتی که شده خودمو از بین جمعیت سردرگم می‎کشم بیرون. هوا به شدت گرمه و قطرات شفاف عرق رو، رو پیشونی هر رهگذری می‎شه به وضوح دید. خودمو به یه جای نسبتا خلوت و آروم می‎رسونم. اما [...]

By | June 2nd, 2008|خاطره, ریحانه, همه مطالب|0 Comments