گاهی اوقات که بی کار می شم، دچار تردید می شم. یه تردید خفته هست توی ذهنم که هر از گاهی بیدار می شه. فقط کافیه یادش بیوفتم. هر وقت هم که میاد سراغم، گاهی چند دقیقه، گاهی چند ساعت و گاهی هم چند روز فکرم رو مشغول می کنه. به خاطر موضوعش، در تمام مدتی که دارم بهش فکر می کنم حالم یه کمی ناخوش می شه و حسی تو مایه های یاس فلسفی دارم. اونقدر بهش فکر می کنم و جوانبش رو می سنجم تا یک طرف این تردید رو انتخاب کنم و از دو دلی و تعلیق خارج بشم. همیشه هم در آخر به یه نتجه ی یکسان می رسم. حتی اینقدر برای خودم دلیل و مدرک و استدلال میارم تا مطمئن مطمئن باشم. با این که همیشه این تردید به قطع و یقین ختم می شه و حداقل چند روزی دست از سرم بر میداره، ولی نمی دونم چرا بازم سر و کله ش بعد یه مدت پیدا می شه. مثل سرطان می مونه. ریشه ش خشکیده نمی شه. باید به فکر یه راه حل دیگه باشم. فعلا تصمیم گرفتم که روی یه کاغذ بنویسم: «پایان این تردید همون نتیجه ی همیشگیه، قبلا چند بار بهش فکر کردی و دلائل قانع کننده ای براش داری.» و بچسبونمش به دیوار اتاقم. حتی به عنوان یه نوت بذارمش توی گوشیم. ممکنه وقتی توی این حالتم و ببینمش، بدون دردسر و فکر و اعصاب خوردی بیشتر به مرحله ی آخر که نتیجه گیریه برسم. شاید…

اما… اگه وقتایی که دچار این تردید نیستم و فراموشش کردم، این نوت رو ببینم چی؟!