دوست دارم اینقدر بنویسم و این پست رو اینقدر طولانیش کنم که هیچ کس تو دنیا پیدا نشه که بتونه تا آخرش رو بخونه. بعد اون چیزایی رو که دلم می خواد برای کسی تعریف نکنم و فقط مال خودم بمونن، اون ته مها بنویسم.

پراکنده می نویسم، درست مثل پراکندگی احساساتم.

تو تاریکی مطلق اتاق کلی گشتم تا چراغ قوه رو پیدا کردم. یه جفت دمپایی خیس که تنها گزینه ی قابل انتخاب بود رو پام کردم و زدم بیرون. ماه تو آسمون بود، اما نورش به زمین نمی رسید. قطرات بسیار ریز آب معلق تو هوا رو می شد به وضوح تو مسیر نور چراغ قوه دید که در متراکم ترین شکل ممکن این ور و اون ور می رن. تو میدون اصلی ده که راه می رفتم، حسابی مراقب بودم تا لباسم به نوک شاخ گاو هایی که به صورت پراکنده گوشه و کنار خوابیده بودن یا احیانا تو اون موقع شب هنوز در حال چریدن بودن، گیر نکنه. هر از گاهی یکی از گاو ها شروع می کرد به فریاد کشیدن و با صدای وحشتناکش، چرت ده رو که تو خواب مطلق فرو رفته بود، پاره می کرد. پام مدام داخل چاله های آب و گل فرو می رفت یا روی سنگ های خیس سر می خورد. به هر زحمتی بود از ده خارج شدم و خودم رو به یکی از تپه های اطراف رسوندم. بالای تپه که رسیدم، نور ماه تونسته بود قسمتی از ابر ها رو بشکافه و کمی اون اطراف رو روشن کنه. از اون بالا مهی که داخل ده و لابه لای خونه ها پراکنده شده بود و بعضی قسمت هاش با نور مهتاب روشن شده بود، در کنار سایه روشن خونه هایی که تعدادشون تو کل ده به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسید، منظره ی فوق العاده ای رو خلق کرده بودن. از اون منظره هایی که شاید در تمام عمر یک بار، اون هم فقط توی خواب بشه دیدش. در حالی که نگاهم به اون منظره دوخته شده بود، به راهم ادامه دادم تا خودم رو به ارتفاعات بلند تر برسونم. اونقدر بلند که امواج دکل مخابراتی ای که کیلومتر ها دور تر، پشت کوه ها پنهان شده بود، قابل دریافت باشن. بعد از چند دقیقه بالاخره به ارتفاع و محل مناسب رسیدم. گوشیم رو که یک روز کامل خاموش بود روشن کردم. کلی صبر کردم تا علامت آنتن تغییر رنگ بده و سفید بشه. بارها و بارها شماره های مختلف رو گرفتم اما هر بار یا وسط بوق زدن، آنتن قطع می شد یا کسی جواب نمی داد. دیگه داشتم نا امید می شدم. فقط می خواستم خبر زنده بودنم رو به خانواده م بدم. تا این که بالاخره یه نفر اون ور خط گوشی رو برداشت و قبل از این که من فرصت حرف زدن پیدا کنم، گفت، آقا لطفا مزاحم نشید و گوشی رو گذاشت.

دوست داشتم، تا وقتی که هنوز زخم های روی دست هام تازه هستن، تا قبل از این که تورم تاول های کف پام بخوابه، تا وقتی که پوست کف پام اینقدر نازک و سوزناکه که حتی نمی تونم راه برم، و عظلات پام به قدری درد می کنن که نمی تونم تکونشون بدم، تا قبل از این که قرمزی پوست دست ها و صورتم هنوز بر طرف نشده و از سوزش نیوفتاده، تا وقتی که… تا وقتی که هنوز به طور کامل از این رویای واقعی دوست داشتنی به طور کامل خارج نشدم، در موردش بنویسم.

دارم از سفر حرف می زنم. سفری که خیلی طولانی بود. به قدری طولانی که تو راه برگشت، بعظی از نشونه هایی رو که موقع رفت به خاطر سپرده بودم، با این که تنها دو روز بیشتر از دیدنشون نگذشته بود، از یاد برده بودم.

با حدود پونزده ساعت پیاده روی مداوم و طاقت فرسا تو اعماق دره ها و بستر رودخونه ها تا دامنه ی کوه ها و اوج قله ها شروع شد و با حدود پونزده ساعت پیاده روی مداوم و طاقت فرسا و مهلک تو دامنه ی کوه ها و اوج قله ها تا اعماق دره ها و بستر رودخونه ها تموم شد.

با انگیزه ی اصلی جست و جوی فرصت های خوب و تازه برای عکاسی شروع شد، و با کوله باری از عکس هایی که ، باید زندگیشون کرد تا فهمیدشون، به پایان رسید.

سه روز کامل به دور از دنیای مدرن. به دور از هر گونه تکنولوژی و وسیله ی ارتباطی. روستایی که هیچی نداشت. نه برق نه آب نه گاز نه تلفن نه هیچ چیز دیگه. اما بخاری هیزمی داشت که توی اون سرما عجیب می چسبید. فتیر داشت که با پنیر تازه ی اصیل حسابی مزه می داد. آدم های ساده و با صفایی داشت که آدم کیف می کرد باهاشون دست بده. چراغ گرد سوز داشت که نورش دیدنی تر از نور هر چراغ دیگه ایه و…

جزئیات بیشتر رو دوست ندارم بنویسم. عکس هایی که به مرور اضافه می شن، بهتر از زبون و انگشت های من گویای همه چیزن. الان خونه نیستم، جرات نمی کنم دوربین رو به این کامپیوتر که نمیدونم توش واقعا چه خبره وصل کنم.

دیگه تنها چیزی که می تونم بگم این که واقعا خسته ام. خیلی خسته. خستگی ای که وقتی دوربین رو می گیرم دستم و عکسهام رو توی ال سی دیش مرور می کنم، کاملا فراموش می شه.