«ساعت یک نصف شبه. چقدر خوابم میاد. میرم بخوابم.»

و این یعنی یه تحول بزرگه تو زندگی من. تحولی که بیشتر از یک ماهه اتفاق افتاده و به خاطرش خیلی خوشحالم. هر چند که الان خیلی خسته ام و اثری از این خوشحالی توی چهره م دیده نمی شه. تو پنج شش سال گذشته، اون جمله ی بالا، زودتر از ساعت های سه و چهار صبح از دهن من خارج نمی شد. شب زنده داری و روزخوابی. حالا بعد این همه سال، به این ایمان پیدا کردم که هیچی تو زندگی یه جوون بدتر از این نیست. تمام تلاشم رو می کنم تا به این روند ادامه بدم. مطئنم این جوری برای سعادت دنیا و آخرتم هم بهتره :دی الان هم به خاطر یه کار واجب تا این موقع بیدار موندم. و الا نهایتش دوازدهه.