یه اتفاق جالبی که ممکنه توی زندگی هر آدمی بیوفته اینه که بهش این اجازه داده بشه تا برگرده به گذشته و خودش رو تماشا کنه.

چند ماه پیش، همون اوایل شروع سربازیم، یه روز برای تکمیل مدارک مربوط به کسری خدمت، مجبور شدم برم به دبیرستان سابقم. جایی که حدود… باید حساب کنم… پونزده سال قبل دوران دبیرستانم رو توش گذرونده بودم و در تمام این مدت هرگز دوباره ندیده بودمش.

از در که وارد شدم، چند لحظه همون جا ایستادم و کل محوطه ی حیاط و نمای بیرون ساختمون رو به دقت نگاه کردم. گوشه گوشه ش رو نگاه می کردم و یاد دوران گذشته میوفتادم. وقتی از پله های ساختمون رفتم بالا و بالای استیج قرار گرفتم، دوباره ایستادم و از اون بالا نگاهم افتاد به زمین فوتبال وسط حیاط، زمین والیبال این گوشه سمت چپ استیج، و اون گوشه های دنج حیاط که با بچه ها می نشستیم و گعده می گرفتیم. تمام خاطرات اون دوران یه لحظه از جلوی چشمم رد شدن. احساس خیلی بدی بهم دست داد. چقدر دور بودن اون روز ها. چه روزهایی داشتیم. دوستامو یکی یکی به یاد آوردم.

مدرسه ای که دور تا دورش رو تا کیلومتر ها باغ های انار و مزارع گندم و پنبه فرا گرفته بودن و هیچ ساختمون یا جاده ای نزدیک ش وجود نداشت و برای رسیدن بهش باید از بین باغ ها و درخت ها رد می شدیم و یا از روی جوی های آب می پریدیم، حالا با ساختمون های بلند محاصره شده بود و اطرافش جز خیابون و جاده و شهرک سازی چیزی وجود نداشت.

بعد از این که کارم توی دفتر مدرسه تموم شد، وارد حیاط شدم. زنگ تفریح خورده بود و دانش آموز ها وارد حیاط شده بودن. مثل بچه ها بازی گوشی می کردن. یکی دنبال یکی دیگه می دوید. دو نفر دیگه توی سر و کله ی هم می زدن. یه عده ی دیگه داشتن پیش ناظم چقولی هم دیگه رو می کردن. خیلی بچه به نظر می رسیدن. نگاشون که می کردم، با خودم گفتم یعنی واقعا ما هم توی دوران دبیرستان اینقدری بودیم. چقدر بچه بودیم. چقدر فکر می کردیم بزرگیم. چه حس هایی نسبت به خودمون داشتیم. انگار از اول بزرگ به دنیا اومده بودیم. همه چیز رو می دونستیم و هر کاری رو می تونستیم انجام بدیم. واقعا غیر قابل تصور بود برام.

اون همه آدم اونجا بود، اما صورت هیچ کدوم آشنا نبود. نه مدیر، نه ناظم، نه آدمای دیگه، نه دانش آموزا. همه غریبه بودن. خیلی سخته یه روز دوباره برگردی به جایی که زمانی خونه ت بوده، و هیچ آشنایی رو اونجا نبینی. احساس آدمی رو پیدا می کنی که خونه ش اشغال شده. وحشتناکه، وحشتناک. قبل از این که بغضم بترکه زدم بیرون.