تا وقتی نوجوون و جوونیم و سرمون پره از شر و شور، همش در حال جنب و جوش و فعالیتیم و هیچ وقتی برای فکر کردن نداریم. مثل دونده های دوی سرعت که نگاهشون فقط به جلوس و لحظه ای به عقب نگاه نمی کنن. اما وقتی کمی سنمون بالا می ره و به حول و هوش سی سالگی می رسیم، تبدیل می شیم به ورزشکارهای دوی استقامت. کمی آروم تر می شیم. وقت بیشتری داری برای فکر کردن. گاهی سرمون رو بر می گردونیم و به پشت سرمون نگاه می کنیم. به گذشتمون و به مسیری که تا اینجا طی کردیم. به خاطراتمون، به تصمیمات درست و غلطمون و اتفاقات تلخ و شیرینی که تجربه کردیم فکر می کنیم. گاهی غرق در تاسف و پشیمونی می شیم، گاهی غرق در احساس نوستالژی و دلتنگی، به ندرت هم احساس رضایت می کنیم.

من الان یکی دو ساله که به این برهه از زندگیم رسیدم. همه ی اون اتفاقا که گفتم برام داره میوفته. گذر زمان و بالا رفتن سنم برام مهم شده و بخش زیادی از وقتم رو صرف فکر کردن می کنم. جلوی آینه که می ایستم، قبل از این که به موهام و حالت چهره ام توجه کنم، غرق در خودم می شم. سعی می کنم که خودم رو بشناسم. چهره ای که جلوم ایستاده رو با تمام گذشته ش و اعمالش در کنار هم می بینم. دیگه خبری از اون تصویر ساده ی سطحی گذشته نیست.