اون اولا که تازه دوربین خریده بودم، گوشی موبایل اصلا وجود نداشت. تنها وسیله ای که می شد باهاش عکس گرفت همون دوربین بود. هر جا می رفتم با خودم می بردمش. حتی یادمه یه بار که می خواستم برای درس و مدرسه، کیف بخرم، دوربینم رو با خودم بردم که بذارمش توی کیفی که می خوام بخرم تا ببینم آیا برای دوربینم هم جا داره یا نه. دوربینم اصلا واسه خودش یه معیار بود. با این که دوربین کوچیکی نبود و جای زیادی می گرفت، ولی معمولا همیشه دنبال خودم، این ور و اون ور می کشوندمش. این روال ادامه داشت تا این که بعد از یک سال فروختمش و یه دوربین کامپکت خریدم. خوب این یکی دیگه خیلی کوچیک و سبک بود و همیشه همراه داشتنش هیچ معونه ای نداشت. همین موقع ها بود که گوشی های موبایل هم یواش یواش داشتن جاشون رو توی زندگی ها باز می کردن. موقعی که من اولین گوشی موبایلم رو خریدم، دوربینش اصلا برام مهم نبود. دیگه با دوربین دیجیتال با کیفیتی که همیشه همراهم بود، چه نیازی به یه نون خور اضافه داشتم. این قانون در مورد گوشی های بعدیم هم صادق بود. صادق بود، صادق بود، صادق بود… تا این که من بالاخره اولین دوربین دیجیتال حرفه ایم رو که خودش واسه خودش وزنه ای بود، خریدم. اوایل، اون رو هر جا که می رفتم با خودم می بردم. نگران بودم که نکنه یه وقت به یه صحنه یا سوژه ی خوب بر بخورم و دوربینم همراهم نباشه. هر چی زمان گذشت، آروم آروم کم شدن عطش من برای عکس گرفتن از یه طرف، سنگینی و جاگیر پاگیر بودن دوربین هم از طرف دیگه، باعث شدن که دیگه مثل اوایل دوربینم رو همه جا با خودم نبرم. توی این مدت یه اتفاق دیگه افتاد. من یه گوشی موبایل خیلی خوب و با دوربین عالی خریدم. گوشی رو که می خریدم، اصلا به دوربینش فکر نمی کردم، اما هر چی بیشتر می گذشت، از اون جایی که همیشه همراهم بود و خیلی پیش میومد که با صحنه هایی روبرو بشم که دلم بخواد ازشون عکس بگیرم، توجهم به دوربینش بیشتر جلب شد و بیشتر و بیشتر ازش استفاده کردم. تا این که کار به جایی رسید که دوربین دیگه داشت توی کمد خونه خاک می خورد و جز توی بعضی مسافرت ها که به قصد عکاسی می رفتم و بعضی موارد خاص، از توی کمد بیرون نمیومد. روزی ده بیست تا عکس می گرفتم با گوشیم و هیچ سوژه ای رو از دست نمی دادم. سبک بودن، کم جا بودن، همیشه بودن، سه خصوصیت مهم، باعث شدن که من پا به دنیای جدیدی از عکاسی بگذارم. عکس هایی رو می گرفتم که به هیچ وجه نمی شد با دوربین حرفه ای گرفت. جاهایی می بردمش که دوربین حرفه ای رو راه نمی دادن. یه مزیت جالب دیگه ای که داشت این بود که به خاطر اسمش، توقع زیادی ازش نداشتم، انتظار نداشتم سوژه های خیلی خاص و کادربندی های خیلی حرفه ای انجام بدم باهاش، همین باعث شد که حساسیتم روی عکس ها و سوژه ها کمتر بشه و بیشتر و بیشتر عکس بگیرم. همین بیشتر و بیشتر، باعث تنوع و خلاقیت بیشتر می شد. حالا دیگه دوربین گوشیم برام مهم شده بود و به جزء لاینفک زندگیم تبدیل شده بود. تنها یه مشکل وجود داشت. از اون جایی که کیفیت عکس های یه گوشی موبایل به هیچ وجه قابل مقایسه با کیفیت عکس های یه دوربین حرفه ای نیست، گاهی اوقات وقتی عکس های گوشیم رو می دیدم، با خودم می گفتم، عجب عکسی. کاش این رو با دوربینم گرفته بودم تا کیفیتش عالی می شد. تا می تونستم بذارمش توی بوکه. بارها پیش اومده که دوربینم رو برداشتم و رفتم عکسی رو که قبلا با گوشیم گرفتم، یه بار دیگه بازسازی کردم. دو سه هفته ی قبل یه گوشی جدید گرفتم و موقع خریدنش، برخلاف گذشته، مهم ترین فاکتور، دوربینش بود. یه دوربین سیزده مگاپیکلسی با کیفیت بالا و کلی امکانات و فیچرهای متنوع. امیدوارم اون لحظه هایی که می نشستم و می گفتم ای کاش دوربینم همراهم بود، دیگه تکرار نشه. کما این که چند روز پیش یکی از عکس های گوشیم رو گذاشتم توی بوکه و هرگز به این فکر نکردم که شاید کیفیتش با دوربین بهتر می شد، اینقدر که خوب بود لامصب. حالا دیگه هر علاقمند به عکاسی رو توصیه می کنم به داشتن یه گوشی که دوربین خوبی داشته باشه، یا همیشه همراه داشتن یه دوربین کامپکت جمع و جور. تاثیراتش توی نگاه و شکوفایی خلاقیت آدم، باور نکردنیه.