ظهر امروز که جمعه باشد، داشتم روی پوستر آی اس دی بی کار می کردم، که امیرحسین آمد پایین و گفت بابایی می گوید میایی برویم نماز جمعه؟ گفتم بگو کار دارم و نمی آیم. امیر رفت بالا و بعد صدای پاهای بابا را شنیدم که از خانه خارج شد و رفت و ما مشغول کارمان شدیم.

ناهار خانه ی پدر مهمان بودیم. بعد از نهار که لم داده بودیم روی مبل، پدرم خطاب به من و برادرم گفت یک حدیثی برایتان بخوانم. گفتیم بفرما…

گفت یک بنده خدایی بود به نام سعد که اوضاع مالی چندان خوبی نداشت. پیامبر هر گاه که او را در مسجد، بعد یا قبل از نماز می دید به یاد وضع خرابش می افتاد و برایش متاسف می شد. در واقع دلش برای او می سوخت. می دید که یکی از بندگان مومن خدا این گونه در مزیقه است و دست خودش هم به قدری تنگ است که نمی تواند کمک خاصی به او بکند. این جریان ادامه داشت تا این که یک روز خداوند، جبرئیل را بر پیامبر نازل کرد. جبرئیل خطاب به پیامبر گفت، ما از ناراحتی و نگرانی تو برای سعد آگاهیم، لذا این دو درهم را بگیر و به او بده.

البته دو درهم چیز خاصی نبود که بتواند دردی از سعد درمان کند، اما پیامبر با یقین قلبی به این که حتما حکمتی دارد، آن دو درهم را گرفت و به سعد داد. سعد آن دو درهم را گرفت و شروع کرد به کار و کاسبی. برکت آن دو درهم موثر افتاد و به لطف خدا روز به روز کارش گرفت و اوضاع مالی اش بهتر شد.

روز ها در پی هم می گذشتند و سعد کارش رونق بیشتری می گرفت. هرچه اون در کارش و میزان دارایی اش پیشرفت می کرد، مسجد رفتن هایش و نماز جماعت خواندن هایش کمتر می شد. تا این که کار به جایی رسید که برای خودش صاحب ملک و عمارتی خارج از مدینه شد و دیگر به ندرت برای نماز جماعت می رفت. پیامبر متوجه غیبت رو به فزونی سعد شده بود و کم کم داشت نگران می شد. چند بار برای اون پیغام پسغام می فرستاد و هر بار با جواب سر بالای سعد مواجه می شد. بهانه می آورد که سرم شلوغ است یا مگر می شود وقتی مردم می خواهند بدهی هایشان را به من بدهند، من بگذارم و بیایم نماز.

نگرانی پیامبر باعث شد که جبرئیل دوباره بر او نازل شد. از قول خدا خطاب به پیامبر فرمود، سعد را با آن حال قدیمش که وضع مالی خوبی نداشت ولی نماز جماعت و مسجد رفتن هایش ترک نمی شد دوست داشتی یا با این حالش که وضعش خوب است ولی دیگر کمتر به مسجد می آید؟ پیامبر پاسخ داد که آن حال قبلی اش را. جبرئیل گفت پس برو و آن دو درهم را از او پس بگیر.

پیامبر شخصی را فرستاد نزد سعد و از او آن دو درهم را طلب کرد. سعد با حالت تمسخر آمیزی گفت، هه! دو در هم که سهل است، من دویست درهم می دهم. اما فرستاده ی پیامبر گفت نیازی نیست، ما فقط همان دو درهم را می خواهیم و آن را گرفت و نزد پیامبر برگشت.

مدتی گذشت و اوضاع کاری سعد رو به زوال رفت. روز به روز کارش خراب تر می شد تا این که دوباره به همان وضع قبلی خودش برگشت. دستش تنگ بود، اما فرصت کافی داشت که به مسجد برود و نماز جماعت بخواند.

به این جا که رسید من از جانب خودم و برادرم به پدرم گفتم، عجب، بسیار جالب بود. ما واقعا متنبه شدیم. دیگر تا آخر عمرمان نماز جمعه را ترک نمی کنیم. این هم احتمالا یکی از همان تنبه های زود گذر و تصمیم های احساسی ما بود.