صبح دهم طلوع کرد. خورشید به میانه ی آسمان رسید. حسین کشته شد. خورشید که غروب می کرد، پیکر حسین زیر سم اسب ها بود. آن روز، شب شد.
هزار و سیصد سال از آن روز گذشته، و ما هنوز به صبح دهم، التماس می کنیم تا طلوع نکند:
«امشبی را شه دین در حرمش میهمان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع»
هزار و سیصد سال دیگر هم از امروز بگذرد، ما هم چنان التماس خواهیم کرد.
داغ حسین آن قدر تازه است، که گویی هنوز رخ نداده.