تقریبا شیش ماه پیش بود، یه پرس قورمه سبزی با خودم برده بودم سر کار. در تمام دقایق که مشغول کار بودم بهش فکر می کردم و برای رسیدن زمان ناهار، لحظه شماری می کردم. ظهر که شد، ظرفش رو گذاشتم روی بخاری تا گرم بشه. کمی که گذشت، آبش آروم آروم شروع کرد به قل قل زدن. من این صحنه رو نگاه می کردم و آب دهنم رو غورت می دادم. ایت واز درایوینگ می کریزی. معمولا از صحنه های زیبای غذاها، مثل سایر صحنه های زیبای دیگه عکس می گرفتم و توی اینستاگرام شیر می کردم. این دفعه هم قیافه ی این قورمه سبزیه بد جوری جذاب شده بود. برداشتمش و گذاشتمش روی میز. گوشی رو در آوردم و شروع کردم به کادر بندی. هی این ور اون ورش می کردم و ازش عکس می گرفتم. بوی قورمه سبزی کل فضای اتاق رو پر کرده بود و هوش از سر برده بود. یک لحظه اومدم کاغذی رو که زیرش گذاشته بودم بگیرم و بچرخونم ظرف رو، حواسم پرت شد و ظرف از روی میز افتاد پایین. تمام قورمه سبزی و برنجش کامل خالی شد روی شلوار من و موکت کف اتاق. چنان صحنه ی وحشتناکی بود که تا ده دقیقه من خشکم زده بود و مبهوت بودم و انگار که تو هوا معلق شده باشم نمی دونستم به عنوان حرکت بعدی چه کار باید بکنم. کلی گذشت تا تونستم تمرکزم رو به دست بیارم. گندی که زده شده بود به لباسام و اتاق و لکه ی ننگ روغنی که هیچ وقت هیچ خشکشویی ای نتونست از روی شلوارم پاک کنه بماند، حال من تو لحظاتی که ذره ذره این قورمه سبزی از دست رفته رو از روی زمین جمع می کردم، یه چیز دیگه بود.

بعد ها هر چی به این واقعه فکر می کردم، بیشتر مطمئن می شدم که یه اتفاق ساده نبود. از اون روز به بعد دیگه هرگز از هیچ غذایی عکس نگرفتم و توی اینستاگرام شیر نکردم.