آسمان ریسمان به هم می بافت که نرود. دلیل خلق می کرد که بماند. هنگام خروج از خیمه، نقاب اخم تمام صورتش را پوشانده بود. کندی حرکت اسب، نشان از کراهت سوارش داشت، از رفتن. اما خدا می داند کجا رفت، چه دید و چه شنید، که هنگام بازگشت، به تاخت می آمد، به شوق این که دوباره برگردد. وارد خیمه که می شد، شور و شوق عجیبی تمام وجودش را فرا گرفته بود. لبخند پر معنایی روی لبهایش نقش بسته بود. برای برگشتن، سر از پا نمی شناخت.

مختارنامه از آن ابتدا تا به حال برای خیلی ها بغض داشته است و گریه و اشک؛ دیالوگ هایش و نماهایش. اما برای من هیچ کدام از این ها، هیچ کدام از آن ها را نداشته است؛ نداشت. نداشت… تا این که رسید به این لبخند زهیر. نمی دانم چگونه بود این لبخند، که به محض دیدنش، بغض فرو خفته ی من بیدار شد. خنده روی لب های زهیر خوش رقصی می کرد و بغض در گلوی من بی تاب تر می شد. حس عجیبی داشت خنده ی زهیر. لبخندش را که می دیدیم، فکر می کردم باید به قدر تمام عالم حسرت بخورم، به خاطر آنچه که زهیر دیده و من ندیدم.