چند هفته که از شروع سربازیم گذشته بود، می خواستم یه پست بنویسم در مورد حالاتش و حالاتم. در مورد این که حالا بعد از مدت ها تعطیلی ها برام معنی پیدا کردن. این که کل هفته رو سر کارم و لحظه شماری  می کنم برای تعطیلات آخر هفته. مدت ها بود که روز های تعطیل و غیر تعطیل برام فرقی با هم نداشتن. یا این که بعد از ظهر ها با این که خسته و کوفته هستم، مسیر محل کار تا خونه رو با چه سرعتی طی می کنم. در مورد این که چقدر مزه داره وقتی وارد حیاط می شم ریحانه بدو بیاد تو بالکن و بهم سلام کنه و خسته نباشید بگه.

چند ماه که از شروع سربازیم گذشته بود، تو این فکر بودم که حالا پست بنویسم و توش در مورد محیط کارم، همکارام، ناهار های دور همی و کلی چیزای دیگه بنویسم.

چند هفته مونده بود به پایان سربازیم، به این فکر می کردم که یه پست بنویسم و بگم که یاد این آدمایی افتادم که تو این فیلما بعد از سی سال حبس ابد، عفو می خورن و از زندان آزاد می شن و حراس دارن از آزادی و نمی دونن اون بیرون چه کار می خوان بکنن و دلشون می خواد بمونن تو حبس. منم نه این که سربازی برام حکم زندان رو داشته باشه، نه، از این لحاظ که خوب بالاخره این همه مدت روزی هفت ساعت از زندگیم رو این جا سپری کردم و حذفش اونم یه هویی تغییر کوچیکی نیست.

چار پنج روز که مونده بود به پایان سربازیم، می خواستم بنویسم که این چهارده ماه هم یواش یواش داره تموم می شه. یک ماه و نیم کسری دارم به خاطر غیبت ها، مرخصی ها، دیر اومدن ها و زود رفتن ها. دو هفته ش رو برام تشویقی حساب کردن به خاطر پروژه ی عظیمی که براشون انجام دادم. یه ماه باقی مونده رو هم قرار شد به جاش یه پروژه ی عظیم دیگه انجام بدم و سر چهارده ماه، یعنی چار پنج روز دیگه، سربازیم رسما تموم شه و برم دنبال کارم.

اما اینقدر هی تنبلی کردم و هم سرم گرم کارهای خودم بودم و ننوشتم و ننوشتم تا این که حالا بالاخره این پست رو نوشتم تا توش در مورد روزهایی که گذشت و سربازی ای که تموم شد و پست هایی که دوست داشتم بنویسم و ننوشتم بنویسم.