چند روز پیش بود که اطراف حرم کار داشتم، چون هوا خیلی عالی بود، پیاده رفتم. موقع عبور از کنار حرم به یه صحنه ی جالب بر خوردم. رفتم جلو که ازش عکس بگیرم. گوشیمو از توی جیبم در آوردم و شروع کردم به تنظیم کردن کادر. همین که از توی ال سی دی سوژه رو بالا و پایین می کردم و عکس می گرفتم، از پشت سرم صدای دو تا بچه ی پنج شیش ساله رو می شنیدم که داشتن با هم حرف می زدن. اونی که بعدا برگشتم و دیدم یه دختره، به اون یکی که یه پسر بود داشت می گفت: «به نظر من گنجیشکا از آدما عاقل ترن. ببین اصلا گناه نمی کنن، دروغ نمی گن و کسی رو اذیت نمی کنن…»